+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 1:10  توسط sepideh
|
سلام به همگی
من دارم کم کم میرم گفتم که تا یک یا دو ماهی نیستم دیگه بیست روز دیگه پرواز داریم
تا بعد که دوباره اومدم خداحافظ . دوستون دارم مواظبه خودتون باشید
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 13:17  توسط sepideh
|

۱- سلام به همگی
۲-وقت پرواز ما از فروردین به اول اسفند افتاد بعد از دو هفته میریم هتل سفارت فنلاند اونجا کلاس داریم (درباره قوانین اونجاست) بعد هم پرواز و یک زندگی جدید...
۳-آرزو به دل موندم یک بار از ته دل بگم حالم خوبه مردم!(البته تو ابن دنیا کی میگه که من دومیش باشم!) به هر حال زندگی درست میشه آدم نباید نا امید باشه از این آدم هایی که میشینن آهنگ های یاس و نومیدی گوش میدن بدم میاد خوب آدمی که افسرده شده که نباید کاری کنه بدتر شه!بد میگم؟
۴- هر چی که داره به رفتنمون نزدیک تر میشه حال من داره بدتر میشه یه احساس غریبی دارم می دونم دلم برای اینجا(آنکارا) تنگ میشه به خاطر دوستانی که اینجا دارم بعد برم اونجا دوباره از اول بیا وسایل زندگی بخر و... ولی از یه طرفه دیگه خوشحالم که میرم یه زندگیه جدیدی رو آغاز می کنم بگذریم..
۵- فکر کنم بخوام برم باید یک ماه یا دو ماهی با وبلاگ نازنینم و جیگرهای خودم
خداحافظی کنم وای چه قدر سخت میشه
ولی در عوض با دست پر برمی گردم و میشم بی بی سی و درباره فنلاند براتون میگم که با کشور جدیدم(ایران نفسم جای خود دارد) آشنا بشید
۶- حیف که شهری که میریم اسفند معلوم میشه لااقل می دونستم اون شهری که میرم دوستایی که اینجا داشتم اوجا هستن یا نه؟ بازم بی خیال
۷-خدارو شکر خداروشکر اون عوضی که وبلاگم رو پیدا کرده بود و مزاحم شده بود این یکی وبم رو پیدا نکرده اگه این کارو میکرد این دفعه ای میرفتم دم در خونشون جد آبادشو میاوردم جلوی چشش!(حسین به تو گفتم کی بود؟)
۸-راستی بچه ها من هر روز یه جور آپ می کنم؟ منظورم اینه که اخلاقم و حرف هام مدلش عوض میشه ؟ اگه اینجوریه بد یا خوبه؟
۹- من دیگه میرم اگه تا اینجا خوندی یه نظر بده دل مارو خوش کن
خداحافظ تا بعد
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 14:19  توسط sepideh
|
سلام به تو,
به تويي كه الان داري با چشمهاي قشنگت كلمه به كلمه ي حرفهاي دلمو مي خوني
با چشمهايي كه توي تمام اين دنيا تكه و نظيري نداره . آره با خود تو هستم اشتباه هم نگرفتم ! با خود تو هستم كه داري با چشمهاي بي نظيرت به شيشه ي مانيتور نگاه مي كني! مواظب چشمهات باش چون كه شايد دنياي يه نفر فقط همين چشمهاي تو باشه پس دنيا ي اونو ازش نگير.
حالا به حرف دل من اگه مي خواي گوش كن چون ممكنه حرف دل تو هم باشه!
چرا ما آدمايي كه مي دونيم شايد يك ثانيه ديگه هم زنده نباشيم و ديگه اين تنفسمون رو هيچ موجودي نتونه حس كنه انقدر دلا رو ميشكنيم انقدر راحت دنياي كسي رو با يه حرف يا حتي با يك نگاه ويرون مي كنيم؟!
پس كي مي خوايم بفهميم كه دل شكستن هنري نداره , رفتن و پشت كردن به قلب ديگري كار خيلي آسونيه اين موندنه كه مهمه .
همه مي تونن عاشق بشن اما با عاشق موندنه كه مي توني به عرج بري!
اينايي كه گفتم شعار نبود حرفي بود كه از ته دلم گفتم. شايد به نظرت حرفام تكراري بود اما بدون كه اين حرفا از يه دل تازه بر خواست از يه آدم ديگه توي اين دنياي بي وفا.
اگه چشمهاي قشنگت تا اينجا با من اومد نظرت رو برام بگو خوشحال ميشم.
اگه کوتاه بود ببخشید وقت ندارم تازه گی ها
+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384ساعت 22:20  توسط sepideh
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 18:42  توسط sepideh
|
+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 16:9  توسط sepideh
|
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 11:15  توسط sepideh
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 13:8  توسط sepideh
|
هميشه توي هر عشقي يک نفر عاشق و يک نفر معشوقه ، هميشه يک نفر پيدا ميشه که علاقش نسبت به طرف مقابل بيشتر از علاقه طرف مقابل به اون باشه
اينکه بعضي يا مي گن پسرا بي وفان بعضي يا مي گن دخترا حرف خيلي اشتباهيه ، اين معشوق که بي وفاست ، حالا بعضي وقتا معشوق پسره بعضي وقتا معشوق دختر
عاشق وظيفش سوختن بخاطر معشوقشه
قصه ليلي و مجنون رو خوندين ، به نظر شما ليلي بي وفا بود يا نبود ، کاري به اين ندارم که بعضي يا مي گن چون دختر بود پس بي وفا بود اصلا با اين حرف موافق نيستم ، من مي گم چون ليلي معشوق مجنون بود بي وفا بود
چون ليلي مي دونست مجنون خيلي خيلي دوسش داره ناز مي کرد ، ديدين وقتي به کسي کم محلي مي کنيم طرف مقابل بيشتر بهمون علاقه مند ميشه اين يه واقعيته و هيچ وقت دو نفر رو نمي توني پيدا کني که اسم هر دو رو بزاري عاشق ، حتما يکي عاشق و يکي معشوق يکي بافا ميشه يکي بي وفا ، اوني که باوفا ابراز علاقه مي کنه و ميسوزه از بي جوابي ، اوني که بي وفاء کم محلي ميکنه و ناز ، نازي که مي دونه خريداري داره چون خيالش راخته که عاشقش هميشه عاشق مي مونه
پس اينکه عاشق هيچ وقت به عشقش نمي رسه و مزه يه عشق و نمي چشه و معشوق هم هيچ وقت عاشق نميشه جاي تعجبي نداره ، اگه خوب دور و برمونو نگاه کنيم مي بينيم که واقعا دنيا همش همين طوريه
اين حرفا رو از زبون کسي مي شنوين که يه روزي اشتباه کرد و عاشق شد و عشقشو از دست داد ... ولي هيچ وقت مزه عاشق شدن و از دست نداد. ( از متولد ماه مهر)
خودم: مطلب زیبایی بود ولی من دیگه از این عشق و عاشقی ها خسته شدم وقتی میبینم کسی رو همه چیزم شده بود ازش دورم و معلوم نیست وقتی میرم ایران ازدواج کرده باشه یا نامزد داشته باشه چه امیدی داشته باشم آخه اون که مطمئن نبود برمی گردم نه آدرسی ازم داشت نه چیز دیگه ایی یه روز پاشد دید نیستم خوب حق داره دوست دختر داشته باشه یا نامزد! وقتی از الان فکرشو می کنم دو سال دیگه یه سری به ایران بزنم و ببینمش چه حالی میشم وفقط از اون ور خط می ایستم و نگاهش می کنم و زار میزنم مخصوصا اگه با کسی باشه!دیگه واویلا! . آخه من دیگه نمی تونم به کس دیگه ای فکر کنم همین ساسان هم که بود منو از اون حال و هوا در اورده بود ولی شده بود مثل دیوونه ها همش اون رو با اون(کیارش) مقایصه می کردم و این خیلی بد بود یعنی همش اون تو فکرمه وقتی تو خیابون ساسان دستمو می گرفت تو دستش هیچ احساسی نداشتم در صورتی که وقتی فکر می کردم که اون دستمو بگیره وباهام حرف بزنه چی میشه! ولی هیچی. موقع خداحافظی با ساسان یه طوری دستمو می گرفت و نگام می کرد ولی من هیچ احساسی نداشتم و حتی نمی تونستم گونه شو ببو سم . منو دوستم همش میریم تو رویایه با اون ها بودم یعنی خیال پلو! که یه روزی بهشون برسیم که حتی خیالش هم زیبا بود . نمی دونم بدجوری قاط زدم دارم دیوونه میشم یه طوری باید از ذهنم اونو دربیارم.
منتظر نظرات شما هستم . فلان بای
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 12:15  توسط sepideh
|
+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 12:25  توسط sepideh
|